88/09/02
و حالا این مرگ است با قدمهای ارام,سنگین,سرد به مسیری خیره شده و مسیر نگاهش چیزی نیست جز چشمان خسته و بی اعتنای تـــــو که به دور دست ها خیره مانده چشمانی نا امید از هر دیدنی... و گوشهایی که خسته اند از هر شنیدنی... و قلبی که چاک چاک شده از زخم خنجر موجودی به نام آدم ادمی که فراموش کرده ادمیت را... انسانیت را... و چه زیباست احساسی که ادم را تا اوج انسانیت بالا میبرد و چه زیباست احســـــــــــــــــاس و چشمان تو خیره خیره به او مینگرد به قدمهای سنگین مرگ... لبخند تلخی بر لبهایت مینشیند شاید بهتر بود کمی دیرتر میامد شاید ان اتفاق می افتاد شاید.... سلام چیورین؟! ولی خدایی اگه مشوق داشته باشم صادق هدایتی میشیم به نوبه ی خود کلی واستون ارزوهای قشنگ دارم شاد باشید
![]()

احوالتون چیطوره؟!
راستش نشسته بودم که یهوووو احساساتم فوران کرد بعد اون تکست بالا رو نوشتم...



نوشته شده در ساعت 17:19 توسط white |
88/08/26
سلام.... خدایا این چه دنیاییه؟این چه زندگییه؟ خدایا اینه عدلت دیگه؟ دیگه نمیخوام این زندگیو...نمیخوام این دنیارو...! میشه یه لطفی کنی این جون بی ارزشه منم بگیری؟
مامان مطمئن باش ازت نمیگذرم...![]()
یکی باید همیشه بدبخت باشه!![]()
از هیچی نمیترسم دیگه...هیچی از زندگی نمیخوام....![]()
دیگه کم اووردم طاقت ندارم...
خلاصم کن نمیخوام این دنیارو...
خداااااااااااااا متنفرم از این دنیا...
کمکم کن.![]()

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که یا ما بود از ما میگرخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست
اواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
یه چیزی یادت باشه؟!
خیلی خوبه که تو الان پیشمی...
دیوونه
نوشته شده در ساعت 20:11 توسط white |
88/08/21
چطورین شما؟! من امروز بد نیستم... راستش دیروزم بد نبود همچین... صبح تو دانشگاه بودیم با بچه ها میحرفیدیم بعد منم یه موزیک غمگین گذاشته بودم یهو اشکم دراومد ولی کلی حال داد خیلی اروم شده بودم غروب رسیدم خونه فامیلای مامانم از تهران اومده بودن میخوان یه چن روزیم بمونن یه پسره۶ ساله دارن که از زمانی که اومده اشک منو دراوورده وای انقدر شره...زلزلس یدفه حمله میکنه میزنه همشم میخواد مامانش دعواش نکنه میگه مامان دوستمه خو در کل خیلی جیگره عاشق بچم راستی دیشب بچه ها رو نشوندم تو ماشین رفتیم بیرون ۲ ساعتی ولی خو همه ی پیچا رو با سرعت خیلی بالا رد میکردم نمیدونم چیرا؟! ولی من ترمز میگرفتما یه جا به ۸۰ تا اومدم بپیچم نزدیک بود بخورم به جدول خدا رحم کرد بهم خوش باشین دوستان بای بای
![]()
![]()


بعد یهو میپره بوست میکنه


![]()
اولین بار بود میرفتما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
نوشته شده در ساعت 14:58 توسط white |
88/08/18
سلام خستم از تحمل این ادما...ادمای دورو برم از دوستام گرفته تا مامانم اونام ازم خستن... حوصله ی زندگی ندارم..میگذرونم که تموم شه... داشتم فکر میکردم چرا ادما باید محدود شن به خواسته های بقیه؟ مگه بیشتر از یه بار قراره زندگی کنم؟ بیزارم از این شهر لعنتی از این دنیای کثیف...که همه فقط بلدن تو کار هم سرک بکشن... چرا من باید به خواست بقیه زندگی کنم؟ هرچند فکر نکنم برای کسیم مهم باشه بودو نبودم مامانم شناسناممو خواست دادم گفت کی میشه باطل شه؟! دوسشون ندارم اصلن همین الان گواهیناممو اوردن.. یه کم ذوق زدم میشیم... راستی امروز داشتم مجله ی پسر خالمو میخوندم کلاس اوله توش از خاطرات کلاس اول نوشته بود از دوستای اون دوره ها...یادش بخیر من که اصن یادم نیس هیچی ...یادم نیس دوستی داشته باشم معلم هم همینطور یه چیز گنگ تو ذهنمه...شما یادتونه؟؟؟؟! وای نمیدونین این پسر خالم چه اشکی میریزه میخواد مشق بنویسه همه رو کجو کوله مینویسه زود تموم شه خالامم همشو پاک میکنه اینم با گریه از اول مینویسه امیدوارم یه روزی باید که بتونم تو ارامش زندگی کنم شاد باشین

![]()
چقد مهمم واسش...
![]()
بالاخره راننده شدیم ما هم![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 12:59 توسط white |
88/08/15
سلام
دیروز یه دعوای خیلی خیلی بزرک با مامانم کرم خیلی خیلی سیر شدم از زندگی خیلی انقدر ناراحت بودم که حتی یه لحظه گفتم بابا تورم نمیبخشم گفتم خدایا دیگه نماز نمیخونم اخه جیرا اینجوری میشه؟! تو اتاق تکو تنها نشسته بودم چشم به قران افتاد نمیدونم یه دفعه تصمیم گرفتم که چند تا ایه بخونم... چند تا ایه از سوره ی یاسین خیلی قشنگ بود ارومتر شدم منم برخوردم درست نبودا ولی واقعا مامان بد برخورد کرد سیرم کرده از زندگی! ارزو دارم زودتر تمام شه زندگیم... امروز با یکی حرفیدم خیلی قشنگ میحرفید دوست داشتم تموم غصه هامو واسش بگم... صد حیف... که انقد بی معرفتی دیدم که حتی واسه گفتن درد دلم تو اینجا هم مرددم... امروز صبح رفتیم سر خاک بابا یه دل سیر گریه کردم کاش بودی بابا خیلی دلم واست تنگیده خدایا بهم طاقت بده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 18:6 توسط white |
88/08/12
سلام...!
بابا میدونین تجربه نشون داده هیچی عوض نمیشه هیچی هیچی راستی دیشب با امین تصمیم گرفتیم دو تا دوست باشیم میدونین که ادما اصولن عوض نمیشن مگه اینکه خیلی مرد باشن که الان دیگه پیدا نمیشه یه حسه بدی دارم نسبت به همه چیز این روزا دورو برم شلوغ پلوغه ولی نمیخوام از شلوغی بیزارم...! یه چی بگم؟! انگار هیشکی نیس منو بفهمه هیشکیه هیشکی... من اصولن از ادما خوشم نمیاد پارسال تو دانشگاه باهاش اشنا شدم ار بچگی تا الان هیچ دوستی مث این نداشتم من عادت دارم دوستامو عوض کنم چون زود ازشون سیر میشم تحمل بعضی اخلاقا واسم سخته ولی اینو دوست دارم تازه چند ماه دیگه نی نی دار میشه با اینهمه خیلی احساس تنهایی میکنم... چقدر از جامعه و ادما بیزار شدم ناراحن نشینا دست خودم نی خو بابای دوستان![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
دوستامم واسم مهم نیستن جز یکی...![]()

![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 16:45 توسط white |
88/08/11
سلام چیطورین شما خوبین ایا؟ راستش یه کاری کردم با اینکه قرار بود جواب امینو ندم ولی خوب دادم دیگه... زنگید بهم گفتش این دختره همونه که گفت نمیزارم تو زن بگیری...از فامیلاشونه قبلا بهم گفته بود...دختره ی عوضی... اونم به دختره گفته انگار ولی اون تحویل نگرفته... خلاصه دیروز ساعت ۸/۹بود که زنگیدم بهش امین:سلام...خوبی؟!کاری داشتی من:نه فقط زنگ زدم از خواب بیدارت کنم امین:اشکال نداره الان باز میگیرم میخوابم من:بخواب اصن به من چه امین:شارژ داری اس ام اس بدی؟! من:نچ ندارم امین:اوکی بت میزنگ بدن و من گوشیو قطیدم و لبخنده موزیانه ای بر لبانم نقش بست ظهر رفتم کلاس ۱ساعت تا دانشگاه راهه.اينهمه راه بری که نیم ساعت بری سر کلاسو بعد اینکه حضور زد استاد بپیچونی...واقعا ما باعث افتخار این مملکتیما دیشب تا ۴ بیدار بودم خوابم نمیبرد که کلی تو خواب نازو اینا بودم که... ساعت ۷:۳۰ ویبره ی گوشی رفت رو اعصابم تا اومدم بالاخره ببینم کیه قط شد ديدم امين بيد ميس انداختم زنگيد... من:سلام كاري داري؟ امين: نه خواستم از خواب بيدارت كنم بعدم يه خندهي موزيانه... من:خب الان بيدار شدم امين:الان اردبيليم ميخواي بيام قم ؟! من:واسه چي با كي هستي؟! امين:با هيشكي دايي و حامد(پسر داييش) بيام كه ببينمت ديگه... من:لازم نكره امين: باشه نميام ديگه كاري نداري؟ من:حالا ميخواي بيا....( اصلن تابلو نبود كه حركتم امين:اوكي بت ميزنگم بعد باي بعد من دوباره خوابيدم ديدمsms داده: الان كه اردبيلم. از اينجا ميريم سرين شبم ميريم اروميه.اگه ميخواي بيام بايد برگردي سر قرارمون بموني منو ميگي اين شكلي شدم همين الان كه دارم منويسم مامانش واسم شارژ فرستاد بتونم sms بدم خلاصه اس و كه خوندم ميس انداختم.زنگيد: من:امين من يه فكري كردم امين:چي؟ امين:نچ... نخير.... من:ديگه همينه چون منم به عمم گفتم عمم گفت ديگه اسمشو نيار... امين:بزار من برسم به اروميه بت ميزنگم الان به مامان ميگم شارژ بفرسته رسيدمم واست شارژ ميخرم باي من نميدونم چيرا انقد من خسيسم دلم نمياد اصن پول شارژ بدم خلاصه كه بله اينجوري شد كه بازم من گول خورم حالا نيدونم چي كار كنم... البته ميدونين منم يه كم اخلاقم بده ها اينجوري نيگام نكنين از اونام حالا چو كنم به نظرتون؟؟؟؟؟؟؟! تا بعد باي باي بعدا نوشت: عزیزان دقت کنین من دیگه هیچ رابطه ای با امین ندارم کلن دوستیمون فرت

![]()
به هر حال منم به امین گفتم تا دختر نزنگه نگه غلط کردم به من نزنگ...![]()
تازشم امین اصن اینبار منت کشی نکردا هی میزنگید خیلی خشک میگفت چی کار میخوای بکنی؟!منم که هی ژس میگرفتم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()

من:ما ميتونيم با هم باشيم اما ازدواج با همو بي خيال ميشيم![]()
![]()
![]()
نميدونم چيرا ميگن اصفهانيا خسيسن![]()
![]()

![]()

![]()
نوشته شده در ساعت 14:36 توسط white |
88/08/06
سلام باز اودم چطورین؟ من هی بد نیسم نه بابا اصنم داغون نیسم بهتر شد کسیو که درست نمیشه زودتر شناختم واسه اون بد شد نه من.... به هر حال کلی ممنونم که بهم سر زدین... کلی دوستتون دارم و کلی معذرت که نرسیدم بهتون سر بزنم یه کم اعصاب مختله ایشالا باز رو به را میشه تمام پستای مربوط به اونو میخوام حدف کنم پاک شه وبلاگ از اسم اون... دوستان لطف کنن اسم اینجا رو فقط به نام سیاه و سفید لینک کنن ممنون راستی همه تشویق قبول شدم رانندگی تا بعد
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

نوشته شده در ساعت 23:30 توسط white |
88/08/01
سلام ۱.پاسی از شب گذشته بود که یه اتفاقی افتاد یکی که کلی ادعای عشقولیش و بالاخره اعتراف کرد به تمام دروغایی که گفته بود حالا زیادم دروغ نگفته بود بچه ۲یا ۳ تا من به بزرگواریم بخشیدم شمام ببخشید اوووووم یه عالمه دیشب تفکر کردم چیرا باید دروغ میگفت؟؟؟ اخه چیــــــــــــــــــــــــــــرا؟ به نتیجه ایم نرسیدم. نیدونم چی میشه میشه باز بش اعتماد کنم یا نه... اشتباه نکنین من کلا بی اعتمادم نسبت به ملت تازشم دوس جون من خوشالم که بهم راستشو گفتی ۲.دیشب بابابزرگم و خالمینا خونمون بودن من هندزفیریو گذاشته بودم تو گوشمو... ولوم داده بودم حسابی طوریکه صداشونو نمیشنیدمو تو عولم خودم سیر میکردم خیلی جالب بود انگار همه دارن جلوت ادا درمیارن همه چی اینجوری بیتر میشه فک کن اگه صدا نشنوی چقدر اروم تری گاهی نشنیدن حرفا یه نعمته... برای امروز کافیه تا بعــــــــد بــــــــای
میشد زنگید![]()
![]()

![]()

![]()


![]()
نوشته شده در ساعت 16:14 توسط white |
88/07/30
اوووم. سلام سلام دیروز یادم رفت که اخبار جدیدو به گوشتون برسونم ۱.از مامانم دیروز به خاطر یه کاری عصبانیم ۲.رفتم امتحان گواهینامه بدم که : ایین نامه رو با سربلندی پشت سر گذاشتم اما... شهری و اخرش گند زدم... البته فقط یادم نبود دوره دو فرمونه اول کدوم سمت فرمونو بپیچونم پایان
![]()





نوشته شده در ساعت 19:11 توسط white |


